-تنهام.

-من ام تنهام.

-مثل هم ایم.

-یعنی تو هیچ كس رو نداری؟

-پیرمرد چرخ گاری اش را نشان داد:همه كس و كار من تو این گاریه.

-منظورت عكسای یادگاریه؟سكه قدیمی و در باز كن و...

-پیرمرد خندید:نه.نه.منظورم خاكستری ی كه ازشون به جا مونده.

- خاکستر!

-اونا این جا هستن.

-پس چرا می گی تنهام؟

پیرمرد كمی فكر كرد و گفت:شاید به خاطر اینه كه خیلی گرسنه ام.

نگاهی به دور و بر كرد:ولی مثل این كه تو واقعن تنهایی!

مرد جوان با انگشت اشاره به ستاره ی پر نوری اشاره كرد

رو به پیرمرد كرد:من سیرم.دروغ گفتم تنهام.من یه ستاره دارم.

با انگشت آن را نشان داد.انگار در هوا چیزی قاپید،

دست مشت كرد و آن را نشان پیرمرد داد:الان تو مشت امه.خیلی ساكته.

فقط با من حرف می زنه.

دست تکان داد،آن را نزدیک گوشش برد.انگشت جلو بینی گرفت.

آهسته گفت:الان خوابه.

پیرمرد به ستاره نگاه كرد:چیزی داری بخورم؟

مرد روی نیمكت درازکشید:آره تو كیسه یه ساندویچ هست.

و پشت به او كرد

پیرمرد ساندویچ را برداشت.به آن گاز زد.به ستاره نگاه كرد و به مرد

.ظرف خاكستر را محكم به سینه فشار داد.